پای صحبت پیشکسوتان هنر استان؛ با جانِ هنر، کجایی؟
شب یازدهم_ ماشاالله میانجی _ پیشکسوت عکاسی
هاوینهنر/ فاطمه دوستزاده
استاد پیشکسوت عکاسی، ماشاالله میانجی، در جریان جاری روزهایش، با یار و همسفر همیشگیاش ـ همسرش ـ بر زین موتور مینشیند و راهی سفرهایی میشود که برای او تنها گردش در جادهها نیست، بلکه بخشی از مسیر زندگیست؛ مسیری که باید چنین پیموده شود؛ آمیخته با تجربه، کشف و نگاه نو.
او که پس از واگذاری آتلیه و گذر از مشکلات و حاشیههای بسیار، تسلیم ناجوانمردیهای روزگار نشد، افق تازهای در برابر خود گشود؛ افقی به دنیای بیپایان عکاسی. در سفرهایش، هرآنچه از برابر لنز او میگذرد، خواه حیات وحش و طبیعت باشد یا اجتماع و مستند، بدل به سوژهای ناب و موضوعی سرشار از شور و هیجان میشود.
برای استاد میانجی، عکاسی لذتی بیانتهاست. وقتی از ثبت بارش شهابسنگ در آسمان شهر تاریخی بلقیس سخن میگوید، نمی توان شوق را از صدایش نشنید و حس حضور در آسمان را از لحن گیرایش نگرفت. او ساعتها انتظار در سکوت کویر را برای شکار تصویری از یوزپلنگ چنین روایت میکند: تیزهوشی یوز و حساسیت منطقه ایجاب میکرد ساعتها بیحرکت بمانیم تا بتوانیم از این گوهر ملی تصویری درخور به دست آوریم. آن لحظه که یوز در چند قدمیام حرکت میکرد، آمیزهای از ترس، هیجان و لذتی وصفناپذیر را در وجودم احساس کردم.
تجربهی عکاسی در بازارهای روسیه برای او همچون سفری خیالانگیز بود، اما روایت سفر اخیرش به استانبول نیز شنیدنی است: در کاپادوکیا، شهر بالنها، در ساعت پنج صبح چشم باز کنی و آسمانی انباشته از بالنهای رنگارنگ ببینی. چگونه میتوان چنین زیبایی را در قاب دوربین جاودانه نکرد؟
دعوتی ناگهانی او را به آرامگاه شمس تبریزی کشاند؛ دیداری غیرمنتظره که اثری عمیق و ماندگار بر جانش گذاشت: گویی هنوز هم شمس، روحهای آزاده را مسحور خویش میسازد.
استاد میانجی عکاسی را هنر اول می داند؛ چرا که عکسها مستنداتی هستند که تاریخ را ثبت می کنند. او معتقد است: پیشرفت تکنولوژی، مرزهای تازهای در عکاسی گشوده و ژانرهای گوناگون را پدید آورده است؛ تفاوتی شگرف با روزگار آنالوگ که در آثار امروزین بهوضوح دیده میشود.
او هنوز شاگردی در محضر «عمو» را به یاد دارد؛ همان روزگاری که پس از درگذشت پدر، ناچار به کار شد تا بار زندگی را بر دوش گیرد. اما این اجبار نه تنها دلسردش نکرد، بلکه شوق آموختن را در او شعلهور ساخت. قاببندی، روتوش، چاپ و ظهور؛ همه را به جان خرید تا از سختیها پلی بسازد به سوی قلهای که امروز بر آن ایستاده است.
میانجی خود را همدرد مردم میداند؛ چرا که باور دارد مردم همواره یاران و حامیان هنرمندان بودهاند. او رنج مردم را رنج خویش میشمارد و آرزویش را چنین بیان میکند:
اگر روزی بتوانم حتی اندکی از بار زندگی مردم را سبک کنم، همان روز رضایت حقیقی از خود خواهم یافت.
و در پایان، سخن تفکربرانگیز او در گوش جان مینشیند:
«عکاسان، مورخان مصور تاریخاند. آرزو دارم؛ جوانان زیباترین شاتها را بزنند و جز زیبایی چیزی از خود به یادگار نگذارند.»
شب که ستارهها میبارند… و شهر بلقیس در سکوت نگاه میکند.
شهابی میبارد و انگار کیهان میخواهد به این دیوارهای کهن بگوید: «تو هنوز زیبایی، هنوز شاهدی»
گاهی آسمان عاشق زمین میشود و ستاره میفرستد تا بگوید: «بمان، تو ارزشی»

دریاچهای که نفس میکشید… حالا نمک و سکوت است.
ارومیه، تو درس تلخی بودی که دیر فهمیدیم: برخی عشقها وقتی میروند، دیگر برنمیگردند.
و ما… ما فقط میتوانیم پشیمان باشیم.

درختان در آب ایستادهاند… و من در سکوت.
انگار زمین آینه شده، انگار آسمان به زمین آمده تا صفای این لحظه را ببینم
ساکت… عاشق… و شکرگزار.

در دل تبریز، زیر آسمان آبی و آرام، یاد مردی جاریست که با واژههایش جان میبخشید.
اینجا، مقبرهالشعراست؛ جایی که صدای شهریار هنوز میان سنگ و سکوت میپیچد.
شاعری که عشق را با لهجه مردمش گفت و غربت را با تمام جانش فهمید.
روحش در باد میپیچد و در هر بیت، هنوز “علیای همای رحمت” را زمزمه میکند…

کاپادوکیا… تو را با موتور میبرد و با عشق برمیگرداند….
کاپادوکیا، جایی که قلبت را میدزدد و هرگز پس نمیدهد…

در هر گرهاش، قصه انگشتانی است که سالها رقصیدند. در هر رنگش، نفس دلهایی است که عشق را نخ به نخ بافتند.
این فرش تنها زیبایی نیست… این صبر است، این عمر است، این میراث دستهایی است که میدانستند هنر، زبان دیگری برای ماندن است.
چقدر زحمت در این شاهکار پنهان است، و چقدر عشق…

انگار نگاهش سالهاست به جایی دوخته شده که دیگر کسی از آن برنمیگردد…
میان نقشهای سرخِ فرش و بوی کهنهی خاطره،
دلی جا مانده، شبیه نخِ گرهخوردهای در دلِ قالی.
باد میوزد، و فرشها میرقصند —
اما او هنوز همانجا مانده،
در قابِ پنجرهای که بوی انتظار میدهد…

لحظههایی که بیصدا با همیم، دنیا آرامتر میشود
نگاهها، بدون کلمات، قصههای بزرگ میگویند…
این همان جادوی سادهی با هم بودن است

عطر ادویهها پیچیده در هوا،
هر رنگش یادِ حسیست از گذشته؛
گرمیِ دارچین، شیرینیِ زعفران، تلخیِ فلفل…
زندگی هم همین است —
ترکیبی از رنگها و طعمها،
که اگر با عشق هم زده شود،
میشود عطرِ ماندگارِ خاطره کسی در دلِ تو.








